وداع با شیره جانم...
آخ مادر ... صدای تپش های قلبم را تو نیز می شنوی ؟ می بینی چه حالی دارم از جدایی ات ؟ می بینی عزیز دلم ؟ مگر نگفتم که آغوشت را از من دریغ نکن ؟ مگر نگفتم که باز بیا و لمــــــــس تن لطیف ات را سهم من بکن ؟ مگر نگفتم اگر نیایی ، من میمیرم ؟ پس چرا دیگر نمی آیی ؟ همان قدر طـــــــولانی ... همان قدر آرام ... همان قدر بکــــــر ... چرا نمی آیی آخر مـــادر ؟! بیا ؛ جان مادرت بیا ! نگاه به نوشته هایم نکن پسرکم . ساده نگیرشان ! تک تک این واژه ها با بغـــــــض آمده اند و اینجا جا خوش کرده اند . بغضی که حتی یک لحظه هم رهایم نمیکند ! مگر ســـــــــــاده است دل کندن از آن لحظه ی شیرین ؟ از آن عاشقانه...






